ایران کارتون/ سیدمسعود شجاعی طباطبایی:
آشنایی من با محسن رسول اف از آنجا آغاز شد که در یک روز زمستانی، جوانی کم سن و سال در حالیکه چند کتاب به همراه داشت به خانه کاریکاتور آمد، و با لبخندی آشنا که انگار از نوعی سابقه دوستی حکایت داشت، از من پرسید: «فرصت دارید تا با هم صحبتی در ارتباط با کاریکاتور داشته باشیم؟» از پیشنهادش استقبال کردم. کتابها را جلوی رویم گذاشت و گفت اینها را ببینید؛ تا آنجا که در خاطرم مانده، کتابهایی بود از جرالد اسکارف، رالف استدمن، گری لارسون و ... من در حالی که کتابها را ورق می زدم، او برایم توضیح می داد و وقتی به کارهای مورد علاقه اش می رسیدم با هیجانی غیرقابل وصف از من می خواست به سادگی از آن عبور نکنم و در مورد آن با شور خاصی حرف می زد. هوشیاری، دقت نظر و اطلاعات او آنچنان مرا به شوق آورد که در همان لحظات اولیه جذب صحبت های او شدم. جالب اینجا بود که اگر من می خواستم در بین صدها جلد کتاب، کتابی انتخاب کنم، قطعا همان کتابهایی را که او انتخاب کرده بود، انتخاب می کردم. بعدها که بیشتر با محسن آشنا شدم، او را همیشه در تکاپو و جستجو یافتم. علاقمندی اش بیشتر در زمینه عکس و کاریکاتور بود و در جستجوی هنری جدید و آوانگارد.
من همیشه از بدو تاسیس گروه کاسنی در جستجوی علاقمندان جوان و توانمند بودم و در این میان به طور قطع محسن جایگاه ویژه ای داشت. گروه دوست داشتنی شیراوژن مرکب از بهزاد ریاضی، حمیدرضا مسیبی، مرتضی آذرخیل و محسن رسول اف در این چند سال اخیر با تلاش کم نظیرشان توانستند کارهای بزرگی را رقم بزنند و نمایشگاه های متعددی را ساماندهی کنند. ارتباط آنان با هنرمندان مطرح دنیا و ارائه آثار اصل این هنرمندان در نمایشگاه هایشان خود شاهدی بر این مدعاست. بدون شک این گروه یکی از بهترین گروه های فعال در عرصه کاریکاتور کشور محسوب می شود.
اما اینک از این گروه، محسن در میان ما نیست. سرنوشت غم انگیزی برای او رقم خورد و در یک سانحه هوایی جان باخت. سخت است به این باور برسیم، محسن رسول اف که همواره نوشته های پرمحتوایش زینت بخش مجله کیهان کاریکاتور بود از میان ما رفت.
آخرین بار وقتی به خانه کاریکاتور آمد با شور و شوق خاصی صحبت از سفر برای کشف اتفاقات جدید و ثبت آنها از دریچه دوربین عکاسی اش می کرد. هر بار با دیدن او سرشار از شور می شدم و از شنیدن نکته های ظریفش که از احساس و ذوق هنری اش سرچشمه می گرفت، غرق در لذت می شدم. آخرین بار اما از تصمیم جدی اش برای انجام یک اتفاق جدید در کارهای هنری اش گفت.
حالا تنها می توانم او را در تخیلاتم جستجو کنم و به چشمان تیزبین اش، لبخند دلنشین اش و وقاری که در رفتارش بود فکر می کنم. کم کم احساس می کنم یکی دیگر هم پیدا می شود و با گام های آرام او را از من جدا می کند، احساس تنهایی حاصل این اتفاق است.
محسن به آرامی قدم در غروبی غم انگیز در دنیای پررمز و راز جهان ابدی گذاشت. انگار در میان مِهِ راز زندگی محو شد و از منظر نگاهم ناپدید گردید. ولی به طور قطع یاد او همواره در دلهای ما باقی خواهد ماند.
اکنون همه ما و به خصوص گروه شیراوژن لبریز از غمیم و تنها با نگاه هایمان به حرفهایی سرشار از سکوت در مورد او گوش می دهیم و خاطره های به یاد مانده از او از پس چشمهایمان می گذرد و من ناخواسته چشم انتظارم. چشم انتظار این که شاید او بیاید! چون هنوز به یقین نرسیده ام. احساس خستگی و غم می کنم و از پس پنجره به دوردست ها می نگرم. پنجره ای که مرا به یاد آخرین خداحافظی و وداع با او می برد.


